تبليغاتX
خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
فرياد كشيدم تو كجايي ؟

تو كجايي ؟

گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيايي...

.

.

پس كو ؟

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 23:26 | 
خاطره های در دسترس

 مورد نظر نمی باشند...

به همین راحتی!

 

پ ن :

نمی دانم حالا که برگشتی چه باید کرد؟

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 21:12 | 
شده ام کلکسیونی از :

کلافگی...

بی حوصلگی...

کمبود اعتماد به نفس...

خستگی...

در بدری...!

 

پ ن :

انگشتانم سست می شوند

دانه های تسبیح کم می آیند

 .

 .

بس که تو را خواسته ام...

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 20:46 | 
چند ماه فلوکستین می خورم...

دکتر میگه آرومت می کنه

میگه  به مرور اثر می ذاره... جواب میده!

.

.

دکتـــــر احمق دروغگــــــو !!!

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 0:47 | 
ساعت بوقی از شب گذشته بهش زنگ می زنم

می گم بیا باهات کار دارم

حالم بد می خوام باهات درد دل کنم

تا حالا همچین حالی نداشتم... اتفاق خیلی بدی برام افتاده...

میگه تو می یای یا من بیام!؟

می گم تو بیا...

می گه می دونی که ماشین من بنزین نداره و ماشینم لاستیک نداره و

زیر بارون لیز می خوره ماشینم و ..........................

می گم نخواستیم ، قطع می کنم...

اس ام اس می ده : به چیزی فکر کن که خوشحالت میکنه

اس ام اس می دم مثلاْ به تو ؟

 

پ ن : دوستی ها این روزا ارزون شده... ارزون

فرقی بین دختر و پسرش نیست!

پ ن ۲ : تمام بدبختی من تو همه این سالها

این بود که دوست نداشتم فکرم قد قدم ۱.۸۵ باشه... همین بود که آزارام داد!

پ ن ۳ : لعنتی... لعنتی... لعنتی...

این همه گذشت که واسه تو خرج کردم... حیف بود به خدا...! نبود؟

لعنت به این موبایل... لعنت به این اس ام اس

لعنت به من که همون دیشب باید جوابت رو می دادم!

لعنت به تو که اندازه یه مورچه شعور نداری...

لعنت  به  من  ل ع ن ت ی

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 0:36 | 
امروز رفته بودم بازدید از اداره ای

چیزی که خیلی وقت نهار آزارم داد...

کارمندا وارد نهار خوری می شدن با سلف سرویس نهار می گرفتن

نهار خوراک جوجه بود

تو بشقاب همه مقداری جوجه با ۱ بسته نان لواش می دادن

قسمتی از سالن رو با گلدان از بقیه جدا کرده بودن

رییس و اطرافیانشون اومدن رفتن سر میزای مخصوص خودشون!

در کمال نا باوری دیدم برای اونا برنج هم درست کردن تو یک قابلمه جدا

هر سیخ جوجه های اونا حداقل ۵ سیخ جوجه کارمندا بود

خیلی عادی براشون سر میز سرو کردن

نگاه حزن آلود کارمنا رو می شد خیلی علنی دید

نهار نخوردیم... به همین راحتی!

حالم از اون تضاد بهم خورد...

حالم از جایی که رسیدیم بهم خورد

ببین به کجا رسیدیم؟

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 22:58 | 
از ۸/۸/۸۸... ۴ صبح

تا حالا...

داغونم... داغون

باز قلبم درد می کنه!

باز دلتنگم...

...

پ ن مخصوص برای تو :

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ، "ها" می کنم هر شب... 

پ ن برای خودم :

زنجیر فراوانه فراوان اما،،،

چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 23:47 | 
کاش می بریدم هر آنچه با عاطفه نسبتی داشت
بالاخره این یکشنبه لعنتی تموم شد...

بالاخره قبول کردم!

بالاخره پشت پا زدم به همه چیز

بالاخره بریدم هر آنچه با عاطفه نسبتی داشت...

تموم شد...

همه چیز تموم شد...

 

پ ن : برای تو :

کفران محبت دیروزم آیا به حسرت نگاه امروزم

می ارزید ؟!

.

.

 خود کرده را تدبیر نیست!

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 23:19 | 
خيال خام پلنگ من، به سوی ماه جهيدن بود

...و ماه را ز بلندايش به روی خاک، کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ديدارت

شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم _ موازيان به ناچاری

که هر دو، باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من

فريب کار دغل پيشه، بهانه اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم

تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پريدن بود

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 9:48 | 
طبیب من!

درمانم اگر نمی کنی

درمانده ترم نکن

...

 پ ن : جون مادرت...

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 2:25 | 
© Copyright خوشا دلي كه به دنبال آرزو نرود - All rights reseved.