تبليغاتX
آرزوهای کوچک
من هنوز به یاد دارم که برای داشتنت دلی رو به دریا زدم که از آب واهمه داشت!!

یه چیزی گم شده تو خاطره هام
پسری که دوست نداشت بزرگ بشه
پسری که نمیخواست آقا بشه
نمیخواست اسیر دو دو تا چهارتا بشه
نمیخواست اول صبح کت و شلوار بپوشه ...بزور بره
بزور بیاد
نمیخواست کسی جریمه ش بکنه
بانک بره
زیر قرار دادها رو امضا کنه
نمیخواست وقت بارون چترشو دست بگیره
یه چیزی گم شده تو خاطره هام

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت   توسط من  | 

حواست به من نیست. داری کار می‌کنی، تندوتند یه چیزو تایپ می‌کنی که نمی‌دونم چیه. انگشتات روی کلیدهای کی‌برد می‌دوئن و انگشت کوچیکای دوتا دستت واسه خودشون رو هوا سیخ و معطل موندن. بیام بگیرموشون؟ بگم دوسِت دارم؟ اگه سرتو بلند نکنی نگام کنی چی؟ اگه نگی منم دوست دارم چی؟‌ اگه بگی مگه نمی‌بینی دارم کار می‌کنم؟

حواست به من نیست. داری آب جوشو می‌ریزی تو قوری و بخارش پخش می‌شه و می‌خوره تو صورتت. بیام انگشتمو بکشم به صورتت ببینم خیس می‌شه یا نه؟ بیام از پشت بغلت کنم و بگم چه بوی خوبی می‌دی؟ اگه دستت بسوزه چی؟‌ اگه تو جوابم بگی مرسی چی؟

حواست به من نیست. داری فوتبال نگاه می‌کنی و هی داد می‌زنی که وای خدایا این اصلاً بازی بلد نیست چرا تعویضش نمی‌کنه؟ داد می‌زنی بزن دیگه ننه‌سگ. بیام از پشت چشماتو بگیرم و بگم اینجوری که داد می‌زنی و همه دندونات پیدا می‌شه خیلی ماه می‌شی؟ نمی‌گی مگه نمی‌بینی دارم فوتبال نگاه می‌کنم؟ دستمو پس نمی‌زنی از رو چشات انگار داری یه مگسو  کیش می‌کنی؟

حواست به من نیست. داری کتاب می‌خونی. کتاب رو گذاشتی روی میز و یه لیوان چای هم کنارش. بیام سرمو بذارم رو کتاب و بگم منو بخون؟ نمی‌گی بازی باشه واسه بعد؟ نمی‌شه چشماتو ببندی و انگار که داری روی خط بریل دست می‌کشی منو بخونی؟‌

حواست به من نیست. نشستی کنارم و خیار پوست می‌کنی و پوستشو می‌ذاری تو دهنت. پوست خیارو می‌کشی رو دستم. داری نگام می‌کنی. داری بهم می‌گی دوستم داری. اگه بگم منم دوسِت دارم چی؟‌ نمی‌گی شد من یه حرفی بزنم و تو با چسبوندن منم بهش به گهش نکشی؟‌

 از وبلاگ ِ : سه روز پیش

+ نوشته شده در  88/02/07ساعت   توسط من  | 

تو بال ِ بسته ء منی...

من

ترس ِ پرواز ِ توام

برای آزادی ِ عشق از این قفس من چه کنم !؟

 

 

+ نوشته شده در  88/02/05ساعت   توسط من  | 

رویای پلشتی دارد این پرنده

به جنگل می اندیشد و آسمان گسترده

با ابرهایی که می تواند مچاله شان کند

ریزریزشان کند و بریزد پایین

روی جنگل و زمینی که تشنه است

رویای پلشتی دارد این پرنده

دور خودش می چرخد و به دنبال راه فراری می گردد

از این قفس !

+ نوشته شده در  88/02/04ساعت   توسط من  |