تبليغاتX
خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مرگ بازی
همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری . یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی .

هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یادآوردنش وجود ندارد ، باز یک روز با بهانه ای حتی کوچک ، خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون می کشد و هجوم می آورد به گذر دقیقه های آن روزت . (هر روزت!)

  قصه ی عجیبی است که من هنوز خود را نبخشیده باشم که چرا آن شب با تو نیامدم ؟

و حسرت روزهایی را دنبالم بکشم که هرگز بر نمی گردند تا کسی بخواهد اشتباهی را جبران کند ...

و تو هنوز مثل همه ی این روزها ، نباشی و نیامده باشی هنوز .

   می گفتند نبودنش را که قبول کنی تمام است ، همه چیز می شود همان طور که تو دوست داری ، بی کم و کاست .

بعد دیدم که نه ، یعنی خیال می کردم که قبولش کرده ام ،

خیال می کردم که همه چیز خوب است و هیچ چیز و هیچ کس کم نیست .

از بچه ها که جدا می شدم ، آخرین صفحه ی کتاب را که ورق می زدم ، آخرین لیوان را که خالی می کردم ، همان لحظه ای که خودم را می انداختم روی تخت و خیره می شدم به یکی از کنج های تاریک اتاق ، یادم می افتاد که چیزی کم است و شاید هم کسی و بعد می فهمیدم که تمام این روزها خیال می کردم که .....  

 وقتی کسی نداند که کجا و چطور همه چیز تمام شده ؟

و نداند که برای کدام سنگ تکه تکه شده؟ باید اشک بریزد ،

وقتی خاطره ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود و به یادت بیاورد همه چیز را ،

نبودن دیگر معنا ندارد ، مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته (باور کن!)

پ ن :

متن بالا از کتاب : ( مرگ بازی )

نوشته :  پدرام رضایی زاده

 انتشارات : چشمه

به نظرم کتاب خیلی فوق العاده ایه...

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 0:48 | 
© Copyright خوشا دلي كه به دنبال آرزو نرود - All rights reseved.